|
آواز آتش
بیش از 3 ماه از آخرین مطلب که روی پایگاه روشنفکر قرار داده ام می گذرد و هیچ نکته جدیدی به آن نیفزودم .این مدت در ایران عزیز تحولاتی رخ داد که همه را حیران نمود.اگر کنار من در شهر اصفهان داخل پاساژ خیابان میر بودید و آن جوان خوش چهره را که با باتون به سرش زده بودند می دیدید.وقتی که او را آوردند و روی زمین خواباندندش. یک نفر گفت جنازه می آورند.و یا آن جوانی را می دیدید که دهانش پر خون بود .شاید تا مدتها نمی توانستید بخندید.چه رسد به اینکه قلم را روی کاغذ به گردش در آورید.آن شب وقتی به خانه رفتم مثل همیشه دو فرزندم مرا در بازی کودکانه شان شریک کردند.ناگهان مهدی گفت : بابا دارد گریه می کند.به خود آمدم چشمام پر اشک بود.از آن شب وقتی که بچه ها می خوابیدند غم فرو خورده سر باز می کرد.بگذریم.جوانهایی که با آنها صحبت کردم نه اراذل بودند نه اوباش .فهیم و صادق بودند.فقط یک پرسش داشتند.
آواز آتش اگر دلی را تکان ندهد و جانی را بر نیاشوبد؟ آن کدام دل و کدامین جان است؟ تفنگات را زمین بگذار که من بیزارم از دیدار این خونبار ناهنجار تفنگ دست تو يعنی زبان آتش و آهن!
من اما پيش اين اهریمنی ابزار بنيانکن، ندارم جز زبانِ دل دلی لبريز از مهر تو، ای با دوستی دشمن!
زبان آتش و آهن، زبان خشم و خونریزی است! زبان قهر چنگیزی است!
بیا بنشین، بگو، بشنو سخن، شايد فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید!
برادر، ای برادر! گر که میخوانی مرا، بنشين برادروار تفنگات را زمین بگذار تا از جسم تو اين ديو انسانکش برون آيد.
تو از آيين انسانی چه میدانی؟ اگر جان را خدا داده است، چرا باید تو بستانی؟ چرا باید که با یک لحظه غفلت اين برادر را به خاک و خون بغلتانی؟
گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جويی و حق با تست ولی حق را، برادر جان، به زور این زباننافهم آتشبار، نباید جُست!
اگر این بار شد وجدان خوابآلودهات بیدار تفنگات را زمین بگذار!
|