|
هزینه بی تدبر سخن گفتن
برخی از آدم ها هر وقت احساس راحتی می کنند و شروع به سخن می نمایند عنان کلام از دستشان در می رود و هر آنچه می خواهند می بافند و می گویند. این سخن گویا در مورد حمید رسایی آنگاه که کسی در برابرش نباشد صادق است. به رطب و یابس های او کاری ندارم. توهین به آیت الله منتظری هم که امروز پله ترقی شده هم کاری ندارم. بیشتر تمرکزم به این قسمت سخن اوست که گفت در نیویوک حدود 300نفر مقابل هتل جمع می شدند و شعار می دادند و وقتی من را با لباس روحانیت دیدند برخی از آنها به پیغمبر دشنام دادند. امروز هر کس در کسوت روحانیت در می آید و قصد دارد لباس روحانیت بپوشد به خوبی می داند که این لباس مثل گذشته فقط احترام ندارد برخی از آدم ها هم دشنام نثار فرد می کنند. به دلایلش کاری ندارم. وظیفه طلبه این است که سکوت کند و یا پیامبرگونه با مهربانی برخورد کند تا طرف مقابل از کار خود پشیمان شود. در بین طلبه ها اگر بفهمدند طلبه ای در این موقعیت دشنام بر زبان جاری کرده او را سرزنش می کنند و سختی های تبلیغ دین را یاد آوری می کنند. این سخن را همه افرادی که در حوزه هستند قبول دارند . کسانی هم که با ماشین ضدگلوله جابه جا نمی شوند می دانند چنین برخوردهایی هم وجود دارد. حال شما قضاوت کنید آیا معقول است برخی از افراد یک گروه 300نفره که قطعا تعدادشان به انگشت های دست نمی رسد وقتی به یک روحانی می رسند و دشنام به پیامبر می دهند به فرض که گفته های رسایی درست باشد بیاید و در تلوزیون با این تعداد مخاطب بگوید.
مطالعه در نیمه شب منزل پدرم یک زیرزمین داشت که وسایل گوناگونی در آنجا بود. بچه ها که بزرگ شدند، پدر آنجا را خالی کرد و بنا آورد و جلوی آن را کند و از داخل حیاط یک در برای آن گذاشت. گچ تازه که کشیدیم یک اتاق بزرگ بود که دو تا فرش دوازده متری کف اش پهن می شد. کتابهایم را از اتاق پذیرایی به آنجا بردم. وقتی می نشستم و مطالعه می کردم تنها بودم. همیشه دوست داشتم آن وقتهایی که می خواهم کتاب بخوانم تنها باشم. وقت نهار که می شد مادر صدا می زد. طنین صدای پرمهرش توی گوشم می پیچید. سرم را که از کتاب برمی داشتم خستگی را احساس می کردم. بدون اغراق بهترین وشیرینترین خاطراتم برمی گردد به آن وقتهایی که می نشستم و کتاب میخواندم. شاید بدیهی است که شیرینی مطالعه قابل وصف نیست. شبها که از نیمه می گذشت سکوت همه جا را می گرفت، روی پله می نشستم. سایه پره های هواکش چند برابر اندازه واقعیشان روی زمین می افتاد. احساس عجیبی پیدا می کردم. از همان لحظه هایی که محمود دولت آبادی در کتاب کلیدر توصیف می کند. برای آدم ها برخی لحظه ها با تمام ویژگی هایش تا پایان عمر به یاد می ماند. وقتی سرم را روی پشتی می گذاشتم ذهن در عمق مطالبی که خوانده بود می ایستاد و نمی توانست یک قدم جلوتر برود. خستگی و لذت درهم می آمیخت. نمی فهمیدم کی خواب مرا با خود می برد.
|